Human Is Something That's to be Surpassed
انسان چیزیست که باید بر او چیره شد
برای دوست داشتن باید ثابت قدم بود به حدی که دوباره زنده کردن انسان را ممکن پنداری ،می توان ثابت قدم بود و بسیار سخت ، ثابت قدم بود حتی با علم به اینکه آنچه که می کنیم بیهوده است و در همان حال چونان به دنبالش باشیم که گویی نمی دانستیم ،آری، این جنون اختیاری فرد است.
انسان باید راهِ خود را به کمک دلِ و عقل خویش انتخاب کند، ای بسا که همچُنین کسی بتواند که بخندد
تقدیر ما انسانها بد یا خوب ، آموختن است ، من آموخته ام که ببینم و به تو می گویم که هیچ چیز در واقع مهم نیست ، کنون نوبت ، نوبت توست شاید روزی ببینی و آنگاه در خواهی یافت که چیزی مهم هست یا مهم نیست اما چه بسا که برای تو همه چیز مهم باشد چرا که چون مایی با عمل زندگی می کنند نه با فکر کردن به عمل و نه با فکر کردن درباره ی چیزی که پس از انجام عمل ،به عمل به آن فکر خواهد کرد
اهلِ معرفت راهی را به هدایت دل بر می گزیند و آنرا دنبال می کند آنگاه نظاره می کند و شاد می شود و می خندد و سپس می بیند و می داند
او اگاه هست که خیلی زود زندگیش یکسره به پایان خوهد امد و او می بیند و می داند که چو هر کس دگر راه به جایی نخواهد برد و چون می بیند پس می داند که هیچ چیز مهم تر از هیچ چیز نیست ، به بیان دگر او فخر ندارد- مقام ندارد-خانواده ندارد-نام ندارد-وطن ندارد و انچه دارد تنها زندگیش هست که باید انرا به نیک انجام بگذراند
و بدین گونه هست که او نیز تلاش می کند ، عرق می ریزد ، نفس نفس می زند ، شرحه شرحه می شود و اگر کسی به او بنگرد چونان مردمی عادیست جز انکه جنونی اختیاری زندگیش را فرا چنگ خود دارد
او با توجه به اینکه هیچ چیز مهمتر از هیچ چیز دگر نیست به هر کاری تن در می دهد و آنرا چنان انجام می دهد که گویی برایش بسیار مهم و آخرین کار او ست
جنون اختیاریش او را وادار می کند که بگوید آنچه می کند مهم است و لی با اینحال او خود خوب می داند که نیست چرا که او تنها می خواهد یادمانی از خویش بر جانهد یادمانی زنده و پویا.
بنابراین زمانی که کار را به پایان برد در آرامش خلوت می کند و کارش چه خوب باشد چه بد و چه نتیجه بخش باشد چه بی نتیجه به هیچ رو برایش اهمیت ندارد
از سوی دگر بسا اهل معرفت چو نین اختیار کند که کاملا کاهل بماند و هرگز دست به کاری نزند و چنان رفتاری کند که گویی کاهل بودن برایش اهمیت دارد ، او در این کار نیز به حق صادق خواهد بود چرا که این نیز همان جنون اختیاری اوست
تو درباره ی اعمال خودت فکر می کنی پس باید هم باور کنی که این اعمال همانقدر اهمیت دارند که تو می اندیشی در حالیکه واقعیت آنست که هیچ یک از کارهایی که انسان می کند مهم نیست پس من چگونه به زندگی ادامه دهم؟
بهتر آن خواهد بود که بمیرم
این است آنچه تو می گویی و باور داری زیرا تو درباره ی زندگی فکر می کنی همانگونه که کُنون به این می اندیشی که دیدن چگونه چیزیست؟
تو از من می خواهی که این را برایت توضیح دهم تا بتوانی به فکر کردن در باره ی آن بپردازی ، درست به همان طریق که درباره ی چیز دِگر فکر می کنی ، اما اینجا درست همانجایست که اندیشیدن به هیچ وجه مطرح نیست
از این روست که نمی توانم برایت بگویم که دیدن چگونه چیزیست ، آری جنون اختیاری خیلی شبیه به دیدن هست چیزیست که نمی توانی درباره اش بیاندیشی.
تقدیر ما در مقام انسان ، آموختن است و انسان همان طور بسوی معرفت می رود که به جنگ می رود ، انسان با ترس و احترام به جنگ می رود ولی آگاه از اینکه به جنگ می رود و همراه با اعتماد مطلق به خویشتن پس کنون به خود اعتماد کن.
در زندگیِ اهل معرفت تهی بودن وجود ندارد همه چیز سرشار است پر است و همه چیز بسیار یکسان
برای اهل معرفت شدن باید جنگاور بود و نه کودکی نالان
انسان باید بدون تسلیم شدن بدون شکایت و بدون عقب نشینی تا آنجا بستیزد که ببیند ، تنها برای اینکه بداند هیچ چیز مهم نیست
اهل معرت هم دوست می دارد ، همین و بس او هر کس و هر چه را که بخواهد دوست می دارد ولی از جنون اختیاری خود برای بی توجه بودن به این علاقه بهره می برد درست عکس آنچه تو اکنون می کنی ،دِگران را دوست داشتن یا دوست داشته شدن از سوی دِگران همه ی آن چیزی نیست که در مقام انسان می توان کرد ، جنون اختیاری در اعمالی کار برد دارد که در یک جمع انسانی انجام می دهیم و از این رو چُنین می گوییم که می توانیم یک جمع را ببینیم.
جنگاور باش ، شکست خوردن شرط لازم زندگیست باید منتظر باشی و بدانی که منتظری و بدانی که برای چه منتظری ، آری ، این است راه و رسم جنگاوران.
آنچه ما را شوربخت می کند شهوت خواستن و حرص داشتن است باید خواسته های خود را به هیچ کاهش دهیم تا ببینیم که هر اندک چیزی که بدست می آوریم نعمتی است راستین ، گرسنه روان بودن دردِ روان کشیدن بدان معنیست که خویشتن خود را رها کرده هست و دگر جنگاور نیست.
براستی که اراده ، قدرت است و آنچه که فرد آنرا اراده می نامد قدرتیست که در درون ماست ، که به حق فقط اندیشه نیست.
برادرانم ،
امیدم آنست با پیشکش کردن همه ی تمام آنچه در توانم بود ، قادر شده باشم گوشه ای هر چند کوچک از مسوولیتی که خود به دوش خود نهاده ام را به نیک فرجامی رسانده باشم ، هدفم از این گرد آوری ( که بسیار لازم دانستم که اینجا بدان _ بناچار _ اشاره کنم )این نبود که عاقلی را از چیزی بر حذر و به چیز دگر تشویق کنم بل هدف تنها ارایه ی چند دیدگاه متفاوت در کنار هم و ایجاد مجالی بهر مقایسه و تعمق و تامل بود و نه دگر هیچ.
کمدی الهی دانته آلیگیری ـ دوزخ ( راوی پارسی )
کمدی الهی دانته آلیگیری ـ برزخ ( راوی پارسی )
کمدی الهی دانته آلیگیری ـ بهشت ( راوی پارسی )
چهار کتاب مقدس ـ تورات ـ انجیل ـ قرآن ـ اوستا
مجموعه کتب شعر و گردهمایی های شعر خوانی احمد شاملو ـ الف.بامداد شامل:حافظ ـ باغ ائینه ـابراهیم در آتش ـ مدایح بی صله ـ در آستانه ـچیدن در سپیده دم ـ فدریکو گارسیاـ ققنوس در آتش ـ کاشفان فروتن شوکران ـ نیماـ رباعیات خیام ـسیاه همچو کشورم افریقا ـ سکوت سرشار از ناگفته هاست ـشب شعر در امریکا ـ قصه دختر های ننه دریا ـ خروس زری پیرهن پری ـ مولوی ـمسافر کوچولو ...
مجموعه سخنرانی هاو دست نوشته هاو کتب خصوصا کتاب هبوط در کویر ـ علی شریعتی مزینانی
کتب فردریش ویلهلم نیچه" فیلسوف آلمانی" :چنین گفت زرتشت به ترجمه ی داریوش آشوری ـ اوراه و سایه اش به ترجمه ی علی عبد الهی ـ سودمندی و نا سودمندی تاریخ برای زندگی به ترجمه ی ابوتراب سهراب و عباس کاشف ـ دجــال به ترجمه ی سعید فیروزآبادی ـ نیست انگاری اروپایی به ترجمه ی اصغر تفنگسازی ومحمد باقر هوشیار ـ کنون میان دو هیچ به ترجمه ی علی عبد الهی ـ تاملات نابهنگام به ترجمه سید حسن امین

جمع آوری این مجموعه {که دارای قابلیت پخش صدای راوی پارسی در کمدی الهی دانته دوزخ و برزخ و بهشت و نیز راوی پارسی و انگلیسی برای چنین گفت زرتشت ترجمه ی داریوش آشوری و دارای سازگاری با نمایشگر های ۸۰۰*۱۲۸۰ـ۷۶۸*۱۳۶۶ـ۱۰۸۰*۱۶۸۰ ـ۱۲۰۰*۱۹۲۰ ـو سازگاری با ویندوز های ایکس پی سرویس پک یک تا سه و نیز ویندوز ویستا پک یک و دو، نیز ویندوز سون پک یک درسیستم عامل سی و دو بیتی و شصت و چهار بیتی ـدارای ارشیوی با کیفیتی بسیار مطلوب و بدیع از موسیقی های خاص و برتر برای اجرا پس زمینه ای در سطح صدای متوسط در هنگام پخش صدای راوی پارسی و انگلیسی ـدارای قابلیت نصب خودکار برنامه های مورد نیاز برای اجرا بصورت برنامه ای قابل حمل ـ تنظیم شده برای پخش صدا و موسیقی دو باندی با قابلیت اجرای صدای فراگیر محیطی با تفکیک بالا ـجمع اوری شده در شش دی وی دی هشت گیگاباتی ـواجد قابلیت ورق زدن خودکار صفحات با تنظیم خودکار صدای راوی با متن صفحه ـقابلیت چاپ فایل های پی دی اف کمکی موجود در هر مبحث از نوشتارهای انگلیسی ـ رفع و حذف هر گونه برنامه ی مخرب مخفی شده در فایل ها ـ قابلیت نمایش چکیده مباحث هر دی وی دی بصورت کاغذدیواری بطور خودکار بعد از هر بار اجرا و راه اندازی سیستم به تکراردفعات چهار کاغذ دیواری غیر تکراری با وضوح تصویر ۱۲۰۰*۱۹۲۰ ـ دارای قابلیت سازگاری و نمایش پیام در صورت وجود نقص در اجرا و راهنمایی قدم به قدم و عیب یابی خودکار ـدارای فرمت های صوتی دابلیو ام وی با نرخ پخش سیصد و بیست کیلوبایت بر ثانیه چهل و چهار کیلو هرتز ـ دارای فایل تبدیل شده فلش فیلم مصائب مسیح ساخته مل گیبسون در نه قسمت مجزا ـ دارای قفل اولیه قابل اجرا با نام و نام خانوادگی مصرف کننده ـ } شش سال بطور غیر مستمر بطول انجامید
The Charismata Package # 6DVD8GB #
DVD#1_The DIVINE COMEDY:Hell_8GB_10241280136616801920 Persian Lang_ PersianVOcal
DVD#2_TheDIVINECOMEDY:Purgatory_8GB_102413136616801920 Persian LAng_ PersianVOcal
DVD#3_ TheDIVINECOMEDY:Paradise_ 8Gig_10241280136616801920 Persian LAng_ PersianVOcal
DVD#4_Torah_Gospell_Quran_Avesta_8GB10241280136616801920
DVd#5_Shamloo&Shariyati_8GB10241280136616801920
DVD#6_F.W.Nietzsche_7Books#English & Persian LAng_ English & Persian VOcal
http://farhademehrad.persianblog.ir/
http://thecharismatapackage.persianblog.ir/
http://www.facebook.com/profile.php?id=100001906810507
هماره در عدالت بسر برید و سلامتی.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------

(Thus Spoke Zarathustra (1883–1885
Friedrich Wilhelm Nietzsche
Daryoush Ashouri
چنین گفت زرتشت#فردریش ویلهلم نیچه#به ترجمه ی داریوش آشوری
زرتشت در سي سالگي از كوهي كه محل تفكرو تنهایی و خودشناسی او بود پائين ميآيد، تا باز در مردم در آمیزد ؛ ولي مردم دل مشغول تماشاي بندبازي اند و توجهی به او ندارند. در اين هنگام بندبازبه قعردر ميافتد و ميميـــرد.
زرتشت او را بردوش ميگيرد و ميبرد ، ميگويد: « تو خطـــر را پيشه كردي و در اين چيزي نيست كه سزاوار سرزنش باشد،حال از راه پيشه ات فنا مي شوي،پس تو را با دستان خود در گـــور خواهـــم نهـــاد.»
بعد اندرز ميدهد و ميگويد: «همواره در خطر بزي.» «شهرت را در كنار وآتشفشانها بنا كن؛ كشتي ات را به اقیانوس های ناشناس روانه کن، هميشه در جنگ باش و به خاطر داشته باش كه بايد بي تعصب باشی و بمانی؛
زرتشت در حاليكه از كوه سرازير ميشد، زاهد پيري را ديد كه سخن از خدا ميگفت. ولي همين كه زرتشت تنها شد با خود گفت: « مگر اين پيرمرد پارساي جنگلنشين، نشنيده است كه خدا مرده است!» ولي مسلماً خدا مرده است و تمام خدايان مردهاند.خدايان كهن مدتي پيش مردهاند و در حقيقت اين يك مرگ خوب و لذتبخش براي خدايان بود!مرگ آنها چنان بود كه تا صبحدم جان بكنند، چنين سخني دروغ است! برعكس آنها يك دفعه سر به خنده دادند و چندان خنديدند كه مردند!اين هنگامي بود كه يكي از خدايان سخني كفرآميز گفت: «فقط يك خدا بيش نيست! تو نبايد در برابر من خداي دگري داشته باشي.»بدينسان يك صورت تقليد خدا، يك خداي حسود، خود را فراموش كردو تمام خدايان شروع به خنده كردند و كرسيهاي خود را تكان دادن و فرياد زدند: «پس معني خدايي اين نيست كه خداياني وجود دارند، بل اين است كه خدايي وجود ندارد؟»هر كه گوش دارد بشنود.چه بيديني خندهآوري! «معني خدايي اين نيست كه خداياني وجود ندارند؟» «اگر خداياني وجود داشتند، چه چيزي ممكن بود خلق شود؟... اگر خداياني وجود داشتند چگونه ميتوانستم بر خود هموار كنم كه من خود يكي از خدايان نباشم؟ پس خداياني وجود ندارند.» «چه كسي بيايمانتر از من است كه از تعليمات او بهرهمند گردم؟»
.«برادران من! شما را قسم ميدهم كه ايمان خود را به زمين حفظ كنيد و سخنان كساني را كه به شما از اميدها و آمال فرا زميني سخن ميگويند باور نكنيد، آنها مسمومند،خواه خود بدانند يا ندانند.» (بسياري از كساني كه قبلاً بيايمان بودهاند، با كمال ميل به اين مسموميت شيرين برميگردند، زيرا براي زندگي مخدر خوبي است.) مردان والامقام در غار زرتشت گرد آمدند تا خود را براي تبليغ آيين او آماده سازند؛ او مدتي از آنها دور شد و چون برگشت ديد الاغي را تقديس و پرستش ميكنند؛ «زيرا اين الاغ جهاني بر وفق تصور خود آفريده بود يعني جهاني كه به قدر امكان بيهوده و بيمعني بود.» اين با تقوا و فضيلت سازگار نيست؛ ولي كتاب بعداً چنين ميگويد:كسي كه ميخواهد نيك و بد را بيافريند، بايد در حقيقت يك مخرب باشد و تمام ارزش ها را از ميان ببرد.بدينسان بالاترين بديها جزء بالاترين نيكيهاست، ولي اين نيكي خلاق است.از مردم خردمند، بگذاريد تا در آن باره سخن بگوييم، گرچه بد و ناپسند باشد.سكوت بدتر است؛ حقيقتي كه ناگفته بماند سم ميگردد.هر چه در نتيجه حقايق ما ميشكند بگذار بشكند! خانههاي زيادي براي ساختن آماده است.آيا اين بياحترامينيست؟ ولي زرتشت ميگويد كه «هيچكس نميداند چگونه احترام كند،» و خود را «بالاترين كساني ميداند كه به خدا معتقد نيستند». او شوق به ايمان دارد و به تمام كساني كه «مانند من از اين انتظار رنج ميبرند و به تمام كساني كه خداي كهن براي آنها مرده و خداي نوي هنوز نزاييده است» دلسوزي ميكند. بعد نام خداي نو را بر زبان ميآورد:تمام خدايان مردهاند؛ و اكنون در انتظاريم كه انسان کامل شکل گیرد...من انسان کامل را به شما می آموزانم، انسان کامل آن است كه از خود پا فراتر خواهد نهاد. شما كي از آن پا فراتر خواهيد گذاشت؟...آنچه بزرگي انسان است اين است كه پلي است نه هدف. آنچه انسان را محبوب ميسازد اين است كه او «انتقال» و «تخريب» است.من آن كساني را كه زنگي را درجنگ ميدانند دوست ميدارم؛ زيرا آنها هستند كه ميخواهند به آن سوي بروند.من تحقيركنندگان بزرگ را دوست ميدارم، زيرا آنها ستايندگان بزرگند، آنها تيري هستند كه به آن سوي ساحل پرتاب ميشوند.من آنهايي را دوست ميدارم كه در آن سوي ستارگان دليلي براي فداي خويشتن نميبينند؛ بل خود را فداي زمين ميكنند زيرا زمين روزي جاي انسان کامل خواهد بود...هنگام آن رسيده ست كه انسان هدف خود را ببيند. هنگام آن رسيده است كه انسان نهال عاليترين اميد خود را بنشاند...
برادران من! بگوييد بينيم اگر انسان هدف نداشته باشد بيهوده نيست؟..عشق به دورترين انسان از عشق به همسايه بهتر است.
به نظر ميرسد كه نيچه پيشبيني ميكرد كه خواننده خيال خواهد كرد او خود را انسان کامل ميداند؛ و با اعتراف به اينكه انسان کامل هنوز از مادر نزاده است اين فكر را باطل ميسازد. ما ميتوانيم فقط بشارتدهنده و خاك او باشيم. «چيزي بيشتر از استعداد خود ميخواهند. ... بالاتر از توانايي خويش بافضيلت ميباشيد و آنچه را كه خلاف امكان و احتمال است طلب ميكنيد.» سعادتي كه انسان کامل خواهد شناخت بهرما نيست؛ بهترين هدف و غرض ما كار كردن است.
«مدتي است كه دگر براي سعادت خود مبارزه نميكنم؛ فقط براي كار خود می جنگیم.»
نيچه راضي نيست كه خدا را برطبق تصور خود بيافريند؛ او بايد باقي و جاويدان باشد. پس از انسان کامل ، دور ابدي فرا ميرسد. تمام اشياء با تمام تفاصيل در زمانهاي لايتناهي برميگردند، حتي نيچه نيز برميگردد و اين آلمان پندهپوش خونآلوده آهنين خاكسترنشين نيز برميگردد، خلاصه تمام كارهاي انساني از جهل گرفته تا «زرتشت» همه رجعت ميكنند. اين عقيده وحشتناكي است و آخرين و گستاخانهترين شكل رضا و تسليم ميباشد؛ و چگونه ميتواند نباشد؟ واقعيت يكي است و صور تركيبي ممكن آن محدود است ولي زمان لايتناهي است؛ روزي، ناگزير، ماده و زندگي به همان شكلي ميافتند كه نخست بودند و از همين جا تكرار شوم تاريخ جريان خود را از سر ميگيرد. تعجبي نيست كه زرتشت از گفتن اين بازپسين درس خود وحشت دارد؛ ميترسد و ميلرزد و عقب ميرود تا آنكه صدايي او را مخاطب قرار ميدهد:
«زرتشت، تو چه اهميتي داري؟ سخن آخر را بگو و نابود شو!»
چنین گفت زرتشت
پيش گفتـــار
زرتشت سي ساله بود كه زادبوم و درياچه ئ زاد بوم خويش را ترك گفت و به كوهستان رفت.آن جا با جــان و تنهايي خويش سرخوش بود و ده سال از آن نيازرد.اما سر انجام دلش دگر گشت و بامدادي با سپيده دم بر خاست، برابر خورشيد گام نهاد و با او چنين گفت:اي اختـــر بزرگ،تو را چه نيك بختي مي بود اگر نمي داشتي آناني را كه روشني شان مي بخشي. تو ده سال اينجا به غارم بر آمدي،اگر من و عقاب و مارم نمي بوديم، تو از فروغ خويش و از اين راه سير مي شدي ليك ما هر بامداد چشم به راه تو بوديم و سر ريزات را از تو بر مي گرفتيم و تو را بهر آن شكر مي گزاريم.هــان!از فرزانگي خويش به تنگ آمده ام و چون زنبوري انگبين بسيارگرد كرده، مرا به دستهايي نياز است كه به سويم دراز شوند.مي خواهم ارزاني دارم و بخش كنم تا دگر بار فرزانگانِ ميان مردم، از نا بخردي خويش شادمان شوند و تهيدستان دگر بار، از توانگري خويش.از اين رو مي بايد به ژرفنا در آيم،همان گونه كه تو شامگاهان مي كني،بدان گاه كه به فرا پشت دريا مي روي و نور به جهان زيرين مي بري.تو اي اختـــر سرشار!به زبان مردمان ـ همان مردماني كه بسويشان فرود خواهم رفت –من مي بايد چون تو فرو شوم.پس بركت ده مرا اي چشم آسوده ،كه آيا نيك بختي بس بدين بزرگي را بي رشك تواني نگريست!بركت ده جامي را سرريز خواهد شد،تا آنكه آب از آن زرين جاري شود بازتاب شادماني ات را همه سو برد.هان ! اين جام دگر بار تهي شدن خواهــد و زرتشت دگــر بار انسان شدن ،چنين آغـــاز شد فرو شد زرتشت.
2
زرتشت تنها از كوه به زير آمد و با كسي رويارو نشد،اما چون به جنگل ها پاي نهاد، ناگاه خود را با پيرمردي رويارو ديد كه از كلبه ئ قدسِ خويش پي يافتن ريشه در جنگل بيرون آمده بود،پير مرد با زرتشت چنين گفت:اين آواره به چشمم بيگانه نيست،سالها پيش از اينجا گذشت،نامش زرتشت بود اما دگر گشته.آن زمان خاكسترت را به كوهستان بُردي،و امروز سَر آن داري كه آتشت را به دره ها بري،از كيفر آتش افروزي نمي هراسي ؟آري، زرتشت را مي شناسم،چشمانش پاك است،در دهانش هيچ تهوعي نهان نيست،ببين چه رقاص وار گـام بر مي دارد،من آدميـان رادوست دارم
قديس گفت:پس چرا من نيز سر به بيابان و چنگل نهاده ام؟مگر نه آنكه من نيز آدميان را بي اندازه دوست مي داشتم؟اما كنون خداي را دوست دارم،نه آدميان را.آدمي نزد من چيزيست بس نا كامل،عشـــق به آدمــي مرا مرگ آور است.
زرتشت پاسخ داد:سخن از عشق به آدميان در ميان نيست،من آدميان را هديه اي آورده ام.
قديس گفت:ايشان را چيزي مده،بل چيزي از بار ايشان بستان و با ايشان بكش،اين كار بيش از همه مايه ئ خشنودي ايشان است !اگر تو رانيز مايه ئ خشنودي باشد.
اگر خواستي ايشان را چيزي دهي،صدقه اي بيش مده بگذار آن را نيز در يوزه كنند.
زرتشت پاسخ داد:نه،هـــرگز صدقه نخواهم داد،زيرا نه چندان مسكينم كه صدقه دهم.
قديس به زرتشت پوز خندي و گفت:پس ببين گنجينه هايت را خواهند پذيرفت يا نــه؟
آنان به خلوت گزينان بد گمانند،و باور نداند كه ما براي هديه دادن بياييم.گامهايمان در كوچه هايشان طنيني سخت تنها مي افكند و شبانگاهان در بستر چون صداي پاي مردي را بشنوند كه ديري پيش از برآمدن خورشيد مي گذرد،چه بسا از خويش پرسند كه:اين دزد به كجـــا مي رود؟به آدميان روي مكن،در جنگل بمان،همان به كه به جانوران روي كني،چـــرا نه چو من باشي،خرسي ميان خرسان،پرنده اي ميان پرندگان،
زرتشت پرسيد:قديس در جنگل چه مي كند؟
قديس پاسخ داد:سرود مي سرايم و مي خوانم و با سرودن مي خندم و مي گريم و زمزمه مي كنم:اين گونه خداي خويش را ستايش مي كنم.
با سرود و گريه و خنده و زمزمه ،خدايي را نيايش مي كنم كه خداي من است.امـــا تو ما را چه هديه آوردي؟
زرتشت با شنيدن اين سخنان در برابر قديس سري فرود آورد و گفت:مرا چه چيز است كه شمايان را دهم!
باري،بگذار تا زودتر بروم تا چيزي از شمايان نستانم.و اين گونه پير مَرد و مَرد،خندان چون دو پسرك،از يكدگر جدا شدند.اما زرتشت چو تنها شد با دل خويش چنين گفت:چه بسا اين قديس پير در جنگلش هنوز چيزي از آن نشنيده باشد كه خـــدا مـُــرده اســـت.
3
چون زرتشت به نزديكترين شهر كنار جنگل رسيد،انبوهي از مردم را در بازار گرد آمده ديد،زيرا نويد داده بودند كه بند بازي،نمايش خواهد داد وزرتشت با مردم چنين كفت:من به شما ابـــر انسان را مي آموزم،انسان چيزي است كه بر او چيره بايد شد،براي چيره شدن بر او چه كرده ايد؟باشندگان همه تا كنون چيزي فرا تر از خويش آفريده اند،اما شما مي خواهيد كه فرو نشستن اين مد بزرگ باشيد و بس؟
شما به جاي چيره شدن بر انسان چه بسا به حيوان باز گرديد؟بوزينه در برابر انسان چيست؟چيزي خنده آور يا چيزي مايه شرم دردناك.انسان در برابر ابـــر انسان همين گونه است،چيزي خنده آور يا چيزي مايه ئ شرم،شما تا كنون راهي را كه از كِرم به انسان مي رسد در نورديده ايدو هنوز بسا چيزي كـِـرم وار كه در شماست،روزگاري بوزينه بوديد و هنوز نيز از هر انسان بوزينه ، بوزينه تريد.اما فرزانه ترين كس در ميان شما نيز چيزي نيست جز يك دو پارگي و نر مادگي،جز آميزه اي از گياه و شبح،امـــا من شمــا را چه مي فرمايم؟كه شبح شويد؟يا گياه شويد؟هـــان! من به شما ابـــر انســان را مي آموزانم.ابـــــر انســـان معناي زمين است.بادا كه اراده ئ شما بر اين استوار گردد كه ابر انسان معناي زمين بـــاد!برادران ،شما را سوگند مي دهم كه به زميـــن وفادار بمــانيد وباور نداريد آناني را كه با شما از اميد هاي ابر زميني سخن مي گويند.اينان زهر پالايند،چه خود دانند يا ندانند.اينان خوارشمارندگان زندگي اند و خود زهر نوشيده و روي به زوال،كه زمين از ايشان به ستوه امده است،پس بهل تا سر خويش گيرند.روز گار ي كفران خدا بزرگترين كفران بود. اما خدا مُرد و در پي آن اين كفران گويان نيز بمردند،اكنون كفران زمين سهمگين ترين كفران است واندرونه ي آن { ناشناختني }را بيش از معناي زمين پاس داشتن است.روزگاري روان به خواري در تن مي نگريست و در آن روزگار اين خوار داشتن والا ترين كار بود.روان تن را رنجور و تكيده و گرسنگي كشيده مي خواست و اينسان در انديشه ي گريـــز از تن و زمين بود.وه كه اين روان خود هنوز چه رنجور و تكيده و گرسنگي كشيده بود و شهوتِ اين روان بي رحمي با خويش بود.اما شما ،برادران،نيز با من بگوييد كه تنِ تان از روانتان چه حكايت مي كند؟آيا روانتان چيزي جز مسكيني و پلشتي و آسودگي نكبت بار است؟به راستي كه انســـان رودي است آلــوده،دريا بايد بوُد تا رودي آلوده را پذيرا بايد شد و ناپاكي هم از آن رود نپذيرفت.هـــان،به شما اَبـَـر انســان را مي آموزم.اوست اين دريـــا،در اوست كه خواري بزرگتان فرو تواند نشست.كدام است بزرگترين تجربه اي كه مي توانيد كــرد؟آن تجربه ي ساعت خوارداشت بزرگ است.آن ساعت كه از نيك بختي خويش به تهوع مي اييد و از خـِــرَد و فضيلت خويش نيز هــــم.آن زمان كه مي گوييد:چه سود از نيك بختي ام كه همه اش مسكيني وپلشتي و آسودگي نكبت بار است،حــال آنكه نيك بختي ام چنان مي بايد كه هستي را بر حق كند.آن زمان كه مي گوييد:چه سود از خـِــرَدم؟ آيا آزِ او به دانش چونان است كه آزِ شير به طعمه ي خود؟اما همه مسكيني و پلشتي و آسودگي نكبت بار است.آن زمان كه مي گوييد؛چه سود از فضيلتم كه هيچ شوريده ام نكرده است؟از نيك و بد خويش چه بيزارم كه همه مسكيني است وپلشتي و آسودگي نكبت بــار.آن زمان كه مي گوييد:چه سود از اين دادگري ام،كه خويش را همچو شعله و ذغـــال نمي بينم،حال آنكه دادگر همچو شعله است و ذغــال.آن زمان كه مي گوييد:چه سود از اين رحمم،مگر رحـــم هم تن صليبي نيست كه بر آن دوستارِ بشريت را به ميخ كوبيدند؟ اما رحمِ من كجا و به صليب كشيده شدن كجــــا؟آيا تا كنون اينگونه با خود گفته ايد؟اين گونه با خود فرياد كشيده و تنوره برآسمان آورده ايد؟چه مي شد اگر نعره تان اينگونه،به گوشم رسيده مي شد؟امـــا آنچه از شما به آسمان مي رسد، فريادِ خرسندي و رضامندي و سَبُك ارضايي شماست نه گنـــاه كردنتان،فرياد تَنگ چشمي شما در گناه كردن است كه به آسمــــان مي رسد.كجاســـت ان آذرخش سهمگين هولناكي كه زبـــان بر شما بسايد،كجاست آن مايه ي شيدايي كه بايد در شما كوبيده شود؟چون زرتشت چنين گفت،يكي از ميان مردم فرياد بر آورد :آنچه بايد،در باب بند بازي شنيده ايم،حـــال بگذار خودش را هم ببينيم،مردم همگي به زرتشت خنديدند.اما بند باز كه گمان كرده بود اين سخنان اشاره به اوست كـــار خويش را آغــاز كرد.
4
باري، زرتشت در مردم نگريست وحيران بود.سپس چنين گفت:انسان بندي است بسته ميان حيوان و ابــر انسان ،بندي بر فراز مغاكي.فرا رفتني است پر خطر،در راه بودني پر خطر،واپس نگريستني پر خطر،لرزيدن و درنگيدني پر خطر.آنچه در انسان بزرگ است اين است كه او پل است نه غــايت،آنچه در انسان خوش است اين است كه او فرا شدي است و فرو شدي.دوست مي دارم آناني را كه جز فرو شدن زندگي ديگــر نمي شناسند،زيرا كه ايشان فرا شوندگانند.دوست دارم خوار شمارندگان بزرگ را،زيرا كه پاس دارندگان بزرگ اند و خَدَنگ هاي اشتياق به سوي كرانه اي دگـــر.دوست مي دارم آناني را كه براي فرو شدن و فدا شدن ،نخست فراپشت ستارگان ، از پي دليل نمي گردند،بل خويش را فداي زمين مي كنند تا زمين روزي از آنِ ابـــر انســان شود.دوست مي دارم آنرا كه براي شناخت مي زيد،شناخت را از آنرو خواهان است كه مي خواهد روزي ابر انســـان بزيد.و چنين، خواهان فروشد خويش است.دوست مي دارم آنرا كه كار مي كند و مي سازد تا آنكه خانه اي بهر ابر انسان بنا كند و زمين و جانور و گياه را بهر او اماده كند:زيرا اين چنين خواهان فرو شد خويش است.دوست مي دارم آنرا كه به فضيلت خويش عشق مي ورزد،زيرا فضيلت خواست فرو شد است و خدنگ استوار اشتياق.دوست مي دارم آنر ا كه از جـــان چكه اي بهر خويش باز نمي گذارد،بل مي خواهد سرا پا جـــان فضيلت خويش باشد.بدين سان، در مقام جـــان،بر پل گـــام مي نهد.دوست مي دارم آنرا كه فضيلت خويش را خواهش و سرنوشت خويش مي سازد و اين گونه بهر فضيلت خويش هنوز زيستن خواهد و يـــا ديگــر نزيستـــن.دوست مي دارم آنرا كه فضايل بسيار نمي خواهد ،زيرا كه يك فضيلت بِه است از دو فضيلت،زيرا كه يك فضليت چنبري است استوار ترو ستون وش تر براي در آويختن سرنوشت.دوست مي دارم آنرا كه روانش خويشتن بر باد ده است ونه اهـــل سپاس خواستــن و نه اهل سپاس گزاردن؛:زيرا كه هماره بخشنده است و بدور از پاييدن خويـــش.دوست مي دارم آنر اكه چون تــاس به سودش افتد،شرمســــار شود و پرسد:نكند من قمار بازي، فريبكـــار باشم؟زيرا كه خواهان فنـــاست.دوست مي دارم آنرا كه پيشاپيش كردارش كلام زرين مي گستراند و هماره بيش از آنچه نويد مي دهد به جاي مي آورد،زيرا كه خواهان فروشد خويش است.دوست مي دارم آنر اكه آيندگان را بر حق مي كند،گذشتگان را نجات مي بخشد،زيرا مي خواهد كه جــــان را ،بر سر كار كنونيان نهد.دوست مي دارم آنرا كه خـــدايِ خويش را نيز گوشمـــال مي دهد،زيرا عاشق خداي خويش است،پس بايد با غضب خدايش فنا شود.دوست مي دارم آن را كه روانش در زخم پذيري نيز ژرف است و پيشامدي كوچك او را نابود تواند كـــرد،پس شـــادمـــانه پـــاي بر پـــل مي گـــذارد.دوست مي دارم آن راكه روانش چونان سرشار است كه خويش را از ياد مي بردو همه چيز دردرون اوست،پس همه چيز مايه ئ فروشد او مي تواند شد.دوست مي دارم آنرا كه آزاده جـــان است و آزاده دل( آزاد و آزاده )،بدين ســـان سرش نيست مگـــر اندرونه ئ دلــــش،بـــاري،دلـــش او را به فرو شدن مي كشاند.دوست مي دارم آنان را كه چون، چكه هاي گـِــرانند و يكايك از ابر تيره ئ آويخته بر فـــراز بشـــر فرو مي چكند،اينان بشارتگران آذرخش اند و همچو به رسم بشارتگران فنــا مي شوند.هـــان،منم ،يك بشارتگر آذرخش و چكه اي گران از اَبـــر،اما آذرخش من نامش اَبــَـر انسان است.
5
زرتشت چون اين سخنان را بگفت باز در مردم نگريست وخاموش شد.آنگاه با دل خود گفت: اينان مي ايستند و مي خندند،اينان مرا در نمي يابند،من دهاني بهر اين گوشـــها نيستم.آيا نخست مي بايد گوشهايشان را فرو كوفت تا بياموزند كه از راه چشم بشنوند؟ يا مي بايد همچون كوس و واعظان توبه ، غريو بر كشـــيد،يا اينان تنها گنگان و لالان و چشمان كور را باور مي دارند؟اينان را چيزي است كه بدان مي بالند،چه مي نامند آن مايه ئ به خود باليدن را؟{ فرهنــــگ } مي نامندش و همان است كه اينان را از بزچرانان برتر مي نشاند.از اين رو دوست نمي دارندكه واژه ئ { خـــوار } را در باره ي خويش بشنوند،پس من با غرورشان سخن خواهم گفت.پس من از خوار شمردني ترين كسان با ايشان سخن خواهم گفت،و آن واپسيـــن انســــان است.و زرتشت با مردم چنين گفت:اكنون وقت آن است كه انسان هدفِ خويش را فرا روي نهند،اكنون وقت آن است كه انسان تخم برترين اميدش را بكارد.زمين اش هنوز براي آن چندان كه بايد قوي است،اما اين خاك روزگاري تُنُك مــايه و سترون خواهد شدو دگر درخت بلندي از آن نتواند رست.دردا زماني فرا رسد كه انسان دِگَر خَدَنگ اشتياق خود را فراتر از انسان نيافكند و زه كمانش خروشيدن را از ياد ببرد.با شما مي گويم،انسان را در درون خميره اي مي بايد تا اختري رقصـــان از او بـــزايد.شما را مي گويم كه هنوز ،در خود، خميره داريد.دردا، زماني فرا مي رسد كه از انسان دگر اختري نزايد،دردا،زمانه ي خوار شمرده ترين انسان فرا مي رسد،انساني كه دگر خود را خوار نتواند شمرد.هـــان،به شما من ،واپسين انســـان را نشان مي دهم.عشق چيست؟آفريدن چيست؟اشتياق چيست؟واپسين انسان چنين مي پرسد و چشمك مي زند.زمين كوچك شده است و بر روي آن واپسين انسان در جست و خيز است،انساني كه همه چيز را كوچك مي كند،نسل او همچو پشه، فنا ناپذير است،واپسين انسان درازترين عمـــر را دارد.مـــا خوشبختي را اختراع كرديم،واپسين اانسان ها چنين مي گويند و چشمك مي زنند،آنان مكانهايي را كه زندگي در آنها دشوار است رها كرده اند،زيرا كه انسان به گرما نياز دارد،هنوز همسايه را دوست مي دارند و خود را بدو مي سايند،زيرا كه انســان به گرمـــا نيــــاز دارد.بيمار گشتن و بد گمان بودن را گناه مي شمرند، با ترس و بيم و اضطراب و دلهره و پروا گامي بر مي دارند،ديوانه است آنكه هنوز بر سنگها و بر آدميان در مي غلطد.گهگاه اندكي زهر كه روياهاي خوش مي زايد و سر انجام زهــــر بسيـــار براي مـــرگي خوش آيند و آرام و بي درد.هنوز كـــار مي كنند،زيرا كـــار مايه ي سرگرميست،اما مي پايند كه اين سرگرمي توان فرسا نشود.ديگر نه كسي توانگر مي شود و نه تهي دست،كه اين هردو بار گرانند،چه كسي ديگر مي خواهد فرمان روا باشد و چه كس فرمان بردار؟كه اين هر دو،بار گرانند.يك رَمـــه بي هيچ شبـــان!همه يكسان مي خواهند و همه يكسانند،هركه جز اين بيند به پـــاي خويـــش به تيمارستان مي رود.هوشمند ترينان شان مي گويند:پيش از اين جهانيـــان همـــه ديوانه بودند،وچشمـــك مي زند.زيرك اند و از هرچه تا كنون روي داده با خبر اند،پس بر همه چيز خنده مي زنند.هنوز باهم مي ستيزند،اما زود با هم مي ســازند،مبادا معده هايشان خراب شود.خوشي هاي كوچك روزانه اي دارند و خوشي هاي كوچك شبانه اي،اما نگران تندرستي خويش نيز هستند.مـــا خوشبختي را اختراع كرده ايم ،واپسين انسان ها چنين مي گويندو چشمك مي زنند.و اينجا نخستين گفتار زرتشت كه آن را پيش گفتار نيز ناميده اند پايان گرفت.زيرا در اينجا غوغاي شادي جمعيت رشته ي كلامش را گسست.آنـــان فـــرياد زدند:زرتشت اين واپسين انسان را به ما ارزاني دار،ما رابه صورت اين واپسين انسانها درآر تا ما ابــر انســـان را به تو ارزاني داريم.سپس مـــردم همگي غــــريو شادي كشيدند و هلهله سر دادند و خنديند.بـــآري، زرتشت غميـــن شد و با دل خــود چنين گفت:آنان مـــرا در نمي يابند،من دهاني بهر اين گوشها نيستم.گويا دير زماني در كوهستان زيسته ام و به جويباران و درختان گوش سپرده ام،حال با آنان چنان سخن مي گويم كه با بـــز چـــرانان.روانم آســـوده است وروشن،چون كوهســـاران بامدادي.اما آنــان سـَــردَم مي پندارندو سخره ام مي كنند با بذله هايي هولنــاك.اكنون مـــرا مي نگرند و خندانند:اما با آن خنده از من بيزار نيـــز هستند.خنده هــــآشـــان ســـرداســـت.
6
اما آنگاه چيزي روي داد كه هر دهان را فرو بست و هر چشم را خيره كرد.زيرا در اين ميان بند باز كار خويش را آغـــاز كــرده بود:او از دريچه اي بيرون آمده بود و بند را مي نورديدكه بر دو برج،بر فراز مردم و بازار ،بسته بودند.چون درست به ميانه ي راه خويش رسيد دريچه دگـــر بار گشوده شدو كسي با جامه اي رنگارنگ بسان دلقكــان بيرون جست و با گامهاي تند به دنيال مرد پيشين رفت،صداي هولناكش فريـــاد بر داشت:برو جلو،چلاق،بروجـــلو،تنبل،دغـــل،رنگ و رو با ختـــه،و الا با پاشنه ام تو را خواهم نواخت،تو را اين جا ميان برجها چه كـــار،جاي تو در درون برج ست،بايد آنجا تو را به بند كشند چرا كه اينجا راه را بر بهتر از خود ،بسته اي.و با هر كلمه به او نزديك و نزديكتر مي شد،اما هنوز از او يك گام واپس تر بود كه آن چيز هولناك روي داد كه هر دهـــان را فرو بست و هر چشم را خيره كـــرد.آنگــاه او غريوي ديو آسا بر كشيد و از فــراز آنكه بر سر راهش بود جهــيد.امـــــا آن ديگري كه رغيب را اينگونه پيروز ديد،عقل و قرار از كف بدادو لنگرش را رها كرد و خود به شتاب تر از آن،چون گرد بادي ، از پا و از دست به عمق و ژرفنا فرو افتاد.بـــازار و مـــردم چون درياي طوفان زده شدند.در جايي كا كالبـــد فرو افتاد همه چيز از هم گسيخت و بر هم ريخت.اما زرتشت از جاي نجنبيد و كالبد درست نزديك او فرو افتاد،سخت آسيـب ديده و در هم خرد شده ،امـــا هنوز جـــان داشت.پس از لَختي مرد در هم شكسته به هوش آمد و زرتشت را ديدكه بر بالينش به زانو نشسته ،سرانجام گفت:تو اينجا چه مي كني،ديري بود كه مي دانستم شيطان روزي مرا مي لغزاند حال هموست كه مرا گريبان كش به دوزخ مي برد،نكند كه تو مي خواهي او را از اين كـــار باز داري؟
زرتشت پاسخ داد:اي دوست ،به شرفم سوگند كه چنان چيزي در كـــار نيست،نه شيطاني هست و نه دوزخي،روانت نيز از تنت زودتـــر خواهـــد مـُــرد. پس ديگر از هيچ چيز مترس.مــَـرد با بد گماني بر نگريست و آنگاه گفت:اگر حق با تو باشد،پس من با از كف دادن زندگي چيزي از كف نخواهم داد،من هم چيزي بيش از جانوري نيستم كه با كتكي و لقمه اي رقص به او آموخته اند.
زرتشت گفت:نه ،هـــرگز،تو خطـــر را پيشه كردي و در اين چيزي نيست كه سزاوار سرزنش باشد،حال از راه پيشه ات فنا مي شوي،پس تو را با دستان خود در گـــور خواهـــم نهـــاد.چون زرتشت اين بگفت مرد ميرنده ديگر پاسخي نگفت اما دستش را تكاني داد، چونان كه گويي دست زرتشت را براي سپاس مي جويد.
7
در اين ميان شامگاه فرا رسيد و بازار در تاريكي فرو رفت،آنگاه مردم پراكنده شدند،زيرا كنجكاوي و ترس نيز به ستوه آمده بود.و اما زرتشت، بر روي زمين كنار مرده نشست و در انديشه غرق شد.اين سان زمان را از ياد برد،اما سر انجام شب فراز آمد وبادي سرد بر آن تن ها وزيدن گرفت.آنگاه زرتشت از جاي برخاست و با دل خود چنين گفت:به راستي زرتشت امــروز چه صيدي كردي؟ او نه يك انسان كه يك نعش صيد كـــرد.زندگاني بشر هنوز هولناك است و بي معنا،چنان كه يك دلقك فرجامي چونان شوم براي او فراهم تواند كرد،مي خواهم به انسان ها معناي هستي شان را بياموزم،ابر انسان را كه آذرخشي است از ابـــر تيره ي انسان.اما هنوز از ايشانند به دورم ومعناي من با معناهاي ايشان هم زبان نيست،نزد انسان ها من چيزي هستم ميان يك ديوانه و يك نعش.شب تاريك است و راه هاي زرتشت نيز تــاريك.بيا اي يـــارِ سرد خشكيده ام،تو را با خود به جايي خواهم برد تا با دست هاي خود تو را در گور نهم.
8
چون زرتشت اين سخنان را بادل خود بگفت،جسد را بر پشت گرفت و به راه اوفتاد،هنوز صد گامي نرفته بود كه مردي دزدانه بسوي او آمد ودر گوشش نجوايي كرد،هـــان،اين دلقك برج بود كه سخن مي گفت.او گفت:زرتشت،از اين شهر دور شو ،اين جا بسياري از تو بيزارند، نيكان و عادلان از تو بيزارند و تو رادشمن و خوار شمارنده ي خويش مي نامند،مومنان دين راستين از تو بيزارند و تو را براي جماعت خطرناك مي شمارند،امـــروز بخت يـــار بودي كه بر تو خنديدند و تو به راستي دلقك وار سخن گفتي،بخت يار بودي كه با اين سگِ مُرده يار شدي،تو با اينگونه خوار كردن خود،امروز خودرا نجات بخشيدي،اما از اين شهر بيرون رو وگرنه فردا از فراز تو خواهم جهيد،جهش يك زنـــده از فـــراز يك مـُــرده.چون اين بگفت ناپديد شد،امــا زرتشت از ميان كوچه هاي تاريك همچنان گذشت.بر دروازهي شهر گوركنان با او روبرو شدند و مشعلشان را فرا روي او گرفتندو زرتشت را باز شناختند و سخت بر او خنديدند،زرتشت سگِ مـُـرده را بدر مي برد،چه خوب كه زرتشت هم گور كن شده،چون دستهاي ما پاكتر از آن است كه به چونين لقمه اي بزنيم.نكند زرتشت مي خواهد لقمه ي شيطان را از او بدزدد،كـــامروا باشي،نوش جـــان.اما اگر شيطان از زرتشت دزد تر باشد چه؟او هردوشان را مي دزدد و هردوشان را مي بلعد.آنگاه با هم خنديدندو سر هاشان را فراهم آوردند.زرتشت هيچ نگفت و به راه خود رفت،چون دو ساعتي گام زد و از جنگل ها و مرداب ها گذشت و بسيار زوزه گرگان گرسنه را شنيد،گرسنگي به سراغ او نيز آمد،پس بر در خانه اي تنها كه چراغي در آن مي سوخت ايستاد.
زرتشت گفت:گرسنگي همچو راهزني بر من تاخته است،گرسنگي ام در جنگل ها و مرداب ها و ژرفناي شب بر من تاخته است.گرسنگي ام را خويي شگفت است،او بيشتر پس از گذشتن چاشتگاه به سراغم مي آيد و امـــروز سراسر روز نيامده،تا كنون كجا بود؟و سپس زرتشت بر در خانه كوبيد.مردي پير چراغ به دست پديدار شد و پرسيد:كيست كه به سراغ من و خواب پريشان من آمده است؟
زرتشت گفت:يك زنـــده و يـك مـُــرده،چيز ي براي خوردن و نوشيدن به من ده،من سراسر روز اين را از ياد برده بودم،خِــــرَد مي گويد:هر كه گرسنه اي را سير كنـــد،روان خويش را تازه مي كند.پير مرد دور شد اما زود باز گشت و زرتشت را نان و شراب پيشكش كـــرد و گفت:اين جا براي گرسنگان جاي بديست،براي همين است كه من اينجا خانه دارم،جانوران و آدميان اينجا نزد من گوشه نشين مي آيند،يارت را هم بفرما تا بخورد و بنوشد، او از تو خسته تر است.
زرتشت پاسخ داد:يارم مـُــرده است،واداشتن او به اين كـــاردشـــوار است.پير مرد روي ترش كرد و گفت:مرا با اين كاري نيست ، هركه درِ خانه يِ مرا مي كوبد بايد هر چه را كه به او پيشكش مي كنم بگيرد،بخـــوريد وبه سلامـــت.پس از آن زرتشت دو ساعتي دگـــر خود را سپرده به راه و فروغ ستاركان گام زد،زيرا به شب گردي خو داشت و دوست داشت در چهر هر آنچه خفته است،بنگـــرد.اما چون سپيده سر زد،خويش رادر جنگلي انبوه يافت و ديگر راهي در برابرش نمايان نبود.آنگاه مرده را در درختي ميان تهي بالاي سر خويش نهـــاد ـ زيرا مي خواست از گرگ ها در امانش دارد ـ و خود بر زمين خزه پوش آرميـــد و به زودي به خواب رفت با تني بس خســــته اما رواني آسوده.
9
زرتشت بسيار خفت ونه تنها سپيده دم كه بامداد نيز از چهر او گذر كرد،اما سرانجام چشم گشود.زرتشت حيران بر جنگل و سكوت،حيران بر در خويش نگريست،آنگاه چون دريانوردِ يكه ناگاه نگاهش به خشكي افتد تند برخاست و شادي كرد،زيرا حقيقت تازه اي را ديده بود و آنگاه با دل خويش چنين گفت:فروغي بر من دميده است ،مرا به ياران نياز است،ياران زنده نه ياران مــُـرده و نعش ها كه هرجا خواهم با خود برم،مرا به ياران زنده اي نياز است كه مرا پيروي كنند،زيرا كه خواهان پيروي از خويش اند و بدان سو روان اند كه من.فروغي بر من دميده است،زرتشت نه با مردم كه با ياران سخن خواهد كفت،زرتشت شبان و سگ گلـــه نخواهد بود.بهر آن آمده ام كه بسياري را از گله برون كِشَم،مردم و گله از من خشمگين خواهند شدو شبانان زرتشت را دزد خواهند خواند.من خود را شبان مي گويم اما آنان خود را نيكان و عادلان مي خوانند، من خود را شبان مي گويم اما آنان خود را مومنان دين راستين مي نامند.نيكان و عادلان رابنگريد،از چه كسي از همه بيش بيزارند؟از آنكس كه لوح ارزش هاشان را در هم مي شكند،از شكننده،از قانون شكن:ليك او همانا آفريننده است.مومنان همه ي دين ها را بنگريد،از چه كس از همه بيش بيزارند؟ از آنكس كه لوح ارزش هاشان را در هم مي شكند،از قانون شكن،ليك او همانا آفريننده است،آفريننده جوياي ياران است،نه نعش ها و گلــه ها و مومنــان،آفريننده جوياي آفرينندگان قرين خويش است،جوياي آناني كه ارزش هاي نو را بر لوح هاي نو مي نگارند.آفريننده جوياي ياران است ودروندگان قــرين خويش، زيرا همه چيز نزد او براي درويدن رسيده است،اما او را صد داس مي بايد و نيست،از اين رو خوشه ها را مي كند ودژمناك است.آفريننده جوياي ياراني است كه مي دانند چگونه داس هاشان را بــُـرا كنند،آنان ويرانگران نام خواهند گرفت و خوار شماران نيك و بد،اما آنان دروندگانند وشاد خواران.زرتشت جوياي آفرينندگان قرين خويش است و دروندگان قــرين و شاد خواران قــرين،او را با گله ها و شبانان و نعش ها چه كــــــار؟!و تو اي نخستين يارم بدرود،تو را در آن درخت ميان تهي خوب به گور كردم،تو را خوب از گرگ ها نهان داشتم.اما وقت آن رسيده است كه از تو جدا شوم،از آن سپيده دم تا اين سپيده دم حقيقتي تازه روي به سوي من آورد.من نه شبان خواهم بود و نه گور كن،دگر با مردم سخن نخواهم گفت،اين آخرين بار بود كه با يك مرده سخن گفتم.من به آفرينندگان، به دروندگان، به شاد خواران خواهم پيوست و رنگين كمان و پلكـان ابـــر انسان را همه به ايشان خواهم نمود.سرود خويش را بهر گوشه نشينان و جفت هاي گوشه نشين ســـاز خواهم كـــرد و دل آن كس را كه هنوز گوشي براي ناشنيده ها دارد از نيك بختي خويش ،گـــران بار خواهم كـــرد.غايت خويش را پي خواهم گرفت وراه خويش در پيش،از فراز درنگيان و تن آشايان بر خواهم جهيد بادا كه فرا رفتن من فرو رفتن آنان باشد.
10
زرتشت اين سخنان را با دل خود گفته بود كه خورشيد در نيمروز ايستاد،آنگاه جويا سر بر كـــرد زيرا از فراز سرش آواز تيز پرنده اي به گوشش رسيده بود و آن ،عقابي بود كه در دايره هاي پهناور در آسمان چـــرخ مي زد و ماري بر او آويخته،اما نه چون طعمه،كه چون دوست،زيرا كه خود را بر گردن عقاب حلقه كرده بود.زرتشت گفت:اينان جانوران من اند و از ته دل شادي كـــــرد.غــره ترين جانور در زير آفتاب و زيرك ترين جانور در زير آفتاب.آنان براي خبر گيري بيرون آمده اند.مي خواهند خبر دار شوندكه زرتشت هنوز زنده است يا نه؟به راستي هنوز آيا زنده ام؟زيستن در ميان آدميان را از زيستن در ميان جانوران ،خطرناك تر يافته ام.زرتشت به راه هاي خطرناك مي رود،بادا كه كه جانورانم راهبرم باشند؟چون اين بگفت سخنان قديس را در جنگل به ياد آوردو آهي كشيد و با دل خويش چنين گفت:كــــاش زيركتر بودم،كـاش ،چون مارم از بن و بنياد زيرك بودم.اما خواستار ناممكنم،پس از غرورم در خواست دارم كه هميشه با زيركي ام دمســــاز باشد و اگر روزي زيركي ام از من بگريزد ـ واي كه او چه گريز پاست ـ بادا كه غرورم با جنونم پرواز كنــــد.
چنيـــــــن آغـــــــــاز شد فــــــرو شـــد زرتشت.
**
دانلود بخش نخست فایل صوتی پارسی پیشگفتار چنین گفت زرتشت 5.29مگابایت
دانلود بخش دوم فایل صوتی پارسی پیشگفتار چنین گفت زرتشت 12.8 مگابایت
دانلود بخش سوم فایل صوتی پیشگفتار چنین گفت زرتشت 12.5 مگابایت
**
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
امیدم ان است که جناب آقای داریوش آشوری
که ده سال از عمر شریف خویش را صرف ترجمه ی تاثیرگذار این کتاب کرده اند
این حقیر را به سبب این عمل ببخشاید
گفتارزرتشت
I.# سه دگردیسی#
سه دگردیسی جـــان را بهر شما نام می برم،چگونه جان شتر می شود و شتر ،شیر و شیر،کودک.
جان رابسی چیزهای گــران است،جان نیرومند بردباری را که در او شکوهیدن خانه کرده است،نیروی اش آرزومند بار گران است و گران ترین بـــار.
جان بردبار می پرسد،گران کدام است و اینگونه چون شتر زانو می زند و می خواهد که خوب بارش کنند.جان بردبار می پرسد :گران ترین چیز کدام است،ای پهلوانان ،تا که بر پشت گیرم و از نیروی خویش شادمان شوم.
آیا نه این است خوار کردن خویش برای زخم زدن بر غرور خویش،یا به جنون خویش میدان دادن تا که بر خِرَد خنده زند. یا این است دست بر داشتن از انگیزه ئ خویش آنگاه که جشن پیروزی خویش را بر پا کرده است.یا به کوه های بلند بر شدن برای وسوسه کردن وسوسه گـــر. یا این است چریدن از بلوط و علف دانش و بر سر حقیقت درد گرسنگی روان را،کشیدن؟یا این است،بیمار بودن وتیمار داران را روانه کردن و با کَـــران نشستن که انچه تو خواهی نشنوند.یا این است در آب الوده پا نهادن،هر گاه که آب حقیقت باشد و غوک های سرد و وزغ های گـــرم را از خود نتاراندن؟ یا این است،دوست داشتن آنانی که ما را خوار میدارند و دست دوستی به سوی شبح دراز کردن آنگاه که می خواهد ما را بهراساند؟
جان بردبار این گران ترین چیز ها را همه بر پشت می گیردو چون شتری بار کرده که شتابان رو به صحرا می نهد،به صحرای خـــود می شتابد.اما در دنج ترین صحرا دگردیسی دوم روی می نهد:این جاست که جـــان شیر می شود و می خواهد آزادی فـــرا چنگ آورد و سرور صحرا ی خود باشد.
این جاست که آخرین سرور خویش را می جوید و با او وآخرین خدای خویش سر ستیز دارد.او می خواهد برای پیروزی بر اژدهای بزرگ بر او پنجه در افکند.چیست آن اژدهای بزرگ که ،جان دگـــر نمی خواهد او را سرور و خدای خویش خواند؟ا
اژدهای بزرگ را {تو ـ باید }نام است،
اما جان شیر می گوید: { من می خواهم }.
{ تو باید } راه بر او می بندد،و زر تاب جانوریست پولک پوش که بر هر پولک اش تو باید زرین می درخشد.ارزش های هــــزار ســـاله بر این پولک ها می درخشند و آن زورمندترین اژدهایان چنین می گوید: ارزش های چیز ها همه بر من می درخشند.ارزشی نمانده است که تا کنون آفریده نشده باشد،و منم همه ی ارزش های افریده،براستی چه جای من می خواهم است دیگـــر؟اژدها چنین می گوید.
برادران چرا در جان به شیر نیاز است؟
چرا جانور بار کش که چشم پوش است و شکوهنده بس نیست؟
آفریدنِ ارزش های نو کاریست که شیر هم نتواند،اما آزادی آفریدن بهر خویش برای آفرینش تـــآزه،این کاریست که نیروی شیر تواند.آزادی آفریدن بهر خویش و { نه } ای مقدس گفتـــن،در برابر وظیفه نیزبرای این به شیر نیاز است،برادران.حق ستاندن برای ارزش های نو،در چشم جـــــان بردبار شکوهنده هولناک ترین ستانش است.براستی در چشم او این کار ربایش است و کــــار جانور رباینده.او
روزگاری به تو باید همچو مقدس ترین چیز عشق می ورزید،اما اکنون باید در مقدس ترین چیز نیز وهـــم و خود رایی را ببیند تا آنکه آزادی را از چنگ عشـــق خویش
برباید،به شیر برای این ربایش نیاز است.
اما برادران،بگویید چیست انچه کودک تواندولی شیـــر نتواند؟
چرا شیر رباینده هنوز می باید که کودکی گـــردد؟کودک بی گناهیست و فراموشی،آغازی نو،یک بازی،چرخی خود چرخ حول محور خود چرخ،جنبشی در نطفه نخستین،{ آری } گفتنی مقدس.
آری برادران،برای باز آفریدن به اری گفتنی مقدس نیاز است،جان اکنون در پی خواست خویش است،آن جهان گم کرده،جهان خویش را فرا چنگ می آورد.
سه دگردیسی جـــان را برای شما نام بردم،چگونه جان شتر می شود و شتر شیر ،و سر انجام ،شیر کودک.چنین گفت زرتشت و آنگاه در شهری به سر می برد که ان را { ماده گـــاو رنگـــین } نام بود.
**
دانلود فایل صوتی پارسی سه دگردیسی4.56 مگابایت
دانلود فایل صوتی انگلیسی سه دگردیسی# 4.64 مگابایت
**
(تحلیلی بر بخش یکم درباره ی سه دگر دیسی)
یک برنامه ی وسیع: ویرانی همه چیز، بازسازی همه چیز:زرتشت با تمثیلی آغاز می کند که نشانگر سه مرحله ی تبدیل سرشت است: او می آموزاند که چگونه باید از اطاعت منفعلانه ی شتر"که همواره هرباری را که بر گرده اش می نهند قبول می کند" نخست با خشونت وحشیانه شیر به واژگونی بار سنگین ارزش ها پرداخت . سپس با اصالت معصومانه ی کودک به آفرینش ارزش های نو رسی، گفتارهای ‹‹شیر››:آنچه باید ویران کرد: گوناگونی وجدانهای اخلاقی گواه آشکاریست که ثابت می کند ارزش های اخلاقی، آفریده انسان اند و مسئولی جز انسان ندارند. همین مسئولیت است که ما را موظف به آفریدن ارزش های نو می کند؛ و باز همین مسئولیت است که به ما حق می دهد تا انسان ها را چه به صورت افراد و چه به صورت تمدن ها _ به اعتبار ارزش هایی که آفریده اند و اخلاقی که ابداع کرده اند، مورد داوری قرار دهیم
#ZARATHUSTRA' DISCOURSES#
THE THREE METAMORPHOSES
Three metamorphoses of the spirit do I designate to you: how the spirit becometh a camel, the camel a lion, and the lion at last a child. Many heavy things are there for the spirit, the strongload-bearing spirit in which reverence dwelleth: for the heavy and the heaviest longeth itsstrengthWhat is heavy? so asketh the load-bearing spirit; then kneeleth itdown like the camel, and wanteth to be well laden
What is the heaviest thing, ye heroes? asketh the load-bearing spirit, that I may take it upon me and rejoice in my strengthIs it not this: Tohumiliate oneself in order to mortify one's pride? To exhibit one's folly in order to mock at one's wisdom?Or is it this: To desertour cause when it celebrateth its triumph? Toascend high mountains to tempt the tempter?Or is it this: To feed onthe acorns and grass of knowledge, and for thesake of truth to suffer hunger of soul Or is it this: To be sick and dismiss comforters, and make friends of thedeaf, who never hear thy requestsOr is it this: To go intofoul water when it is the water of truth, andnot disclaim cold frogs and hot toads? Or is it this: To lovethose who despise us, and give one's hand to the phantom when it is going to frighten us
All these heaviest things the load-bearing spirit taketh upon itself: and like the camel, which, when laden, hasteneth into the wilderness, sohasteneth the spirit into its wilderness. But in the loneliest wilderness happeneth the second metamorphosis: here the spirit becometh a lion; freedom will it capture, and lordshipin its own wilderness Its last Lord it here seeketh: hostile will it be to him, and to its lastGod; for victory will it struggle with the great dragon. What is the great dragon which the spirit is no longer inclined tocall Lord and God? "Thou-shalt," is the great dragon called. But the spirit of
the lion saith, "I will." Thou-shalt," lieth in its path, sparkling with gold--a scale-covered beast; and on every scale glittereth golden, "Thou shalt The values of a thousand years glitter on those scales, and thus
speaketh the mightiest of all dragons: "All the values of things--glitter on me
All values have already been created, and all created values--do I represent. Verily, there shall be no 'I will' any more. Thus speaketh the dragon My brethren, wherefore is there need of the lion in the spirit? Why sufficeth not the beast of burden, which renounceth and is reverentTo create new values--that, even the lion cannot yet accomplish: but to create itself freedom for new creating--that can the might of the lion do To create itself freedom, and give a holy Nay even unto duty: for that, mybrethren, there is need of the lionTo assume the right to new values--that is the most formidable assumption for a load-bearing and reverent spirit. Verily, unto such a spirit it is preying, and the work of a beast of prey.As its holiest, it once loved "Thou-shalt": now is it forced to find illusion and arbitrariness even in the holiest things, that it may capturefreedom from its love: the lion is needed for this capture But tell me, my brethren, what the child can do, which even the lion could not do? Why hath the preying lion still to become a child Innocence is the child, and forgetfulness, a new beginning, a game, a self rolling wheel, a first movement, a holy Yea. Aye, for the game of creating, my brethren, there is needed a holy Yea unto life: ITS OWN will, willeth now the spirit; HIS OWN world winneth the world's outcastThree metamorphoses of the spirit have I designated to you: how the spirit became a camel, the camel a lion, and the lion at last a child.--
Thus spake Zarathustra. And at that time he abode in the town which is called The Pied Cow
http://www.facebook.com/profile.php?id=100001906810507
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
امیدم ان است که جناب آقای داریوش آشوری
که ده سال از عمر شریف خویش را صرف ترجمه ی تاثیرگذار این کتاب کرده اند
این حقیر را به سبب این عمل ببخشاید
II.#درباره ی كرسي هاي فضيلت اموزي#
زرتشت وصف فرزانه اي را شنيد كه از خواب و فضليت سخن نيكو سخن مي گفت و بدان خاطر بسيار پاس داشته مي شد و پاداش مي گرفت و جوانان همه پاي كرسي آموزش اش مي نشستند.
زرتشت به سراغ او رفت و با جوانان همه ،پاي كرسي اش نشست و فرزانه چنين گفت:
حرمت و شرم در پيش گاه خــواب.اين است ســـر كار ها،از بد خوابان و شب زنده داران بپرهيزيد.دزد نيز در پيشگاه خواب شرمگين است و در خلال شب آرام مي خزد.اما شب پا بي شرم است و كرناي خود را بي شرمانه با خود مي كشد.خفتن هنري كوچك نيست،براي ان سراسر روز را بيدار مي بايد بود.روزانه مي بايد ده بار بر خود چيره شويد،زيرا اين كار خوب خسته مي كند و براي روان همچون افيون است.ديگر بار مي بايد ده بار با خود اشتي كنيد،زيرا چيرگي مايه ي تلخ كاميست و هر كه با خود اشتي نكرده باشد بد مي خوابد.روزانه مي بايد ده حقيقت بيابيد،و گرنه شبانگاه نيز هنوز در جست و جوي حقيقت روزانه خواهيد بود و روان تان گرسنه خواهد مـــاند.روزانه مي بايد ده بار بخنديد و شادي كنيد، و گرنه معده ي شما اين پدر رنج،شب هنگام شما را خواهد آزرد.كمتر كسي مي داند كه براي خوب خفتن فضيلت ها را تمام بايد داشت،شهادت دروغ دهم؟زنا كنم ؟ در كنيز همسايه طمع بندم؟ اين ها هيچ يك با خواب خوب سازگار نيست و ان كس كه فضيلت ها را تمام دارد نيز بابد يك نكته را بداند و آن به هنگام خواباندن فضيلت هاست.تا انكه آن كه آن زنكان خوب روي بر سر تو اي شور بخت با يكدگر به ستيز بر نخيزند.صلح با خــــدا و همســـايه، خواب خوش چنين مي طلبد و نيز صلح با شيطان همسايه،تا شبانگاه به سراغت نيايد.احترام به اولياي امور و اطاعت از ايشان،حتي احترام به اولياي كژ وكوژ، خواب خوش چنين مي خواهد، من چه توانم كرد كه قدرت دوست دارد با پاي كژ و كوژ راه رود؟نزد من بهترين شبان هماره آنكس است كه گوسپندانش را به سر سبزترين مرغزار مي راند،چرا كه اين با خواب خوش سازگار است.نه سر فرازي هاي بسيار مي خواهم و نه گنجينه هاي بزرگ ، كه صفـــرا انگيزند اما بي نامي نيك و گنجينه اي كوچك نيز آسوده نتوان خفت.هم نشينان اندك در نظر من، بهتر اند از همنشينان بد، اما هم نشينان مي بايد به هنگام ايند و به هنگام روند،اين با خواب خوش سازگار است.{ مسكين جـــانان } نيز بسي خوش آيند من اند،آنان خواب را مي افزايند،آنان سعادتمندند به ويژه اگر هميشه حق را به ايشان بدهيد.روز بر فضيلتمند چنين مي گذرد اما با فرا رسيدن شب هرگز خواب را به خود فرا نمي خوانم، خواب آن خداوندگار فضيلت ها خوش ندارد كه فرا خوانده شود.بل مي انديشم كه سراسر روز در چه كار بوده ام م چه انديشيده ام و شكيبا چون گـــــاو،نشخوار كنان،از خود مي پرسم و اما ده چيرگي ات چه بود.و چه بوده است ده اشتي و ده حقيقت و ده خنده اي كه دل از ان شاد بوده است.همچنان كه در اين ها فرو مي روم و در گاهواره ي چهل انديشه ي خويش تاب مي خورم،ناگاه ،خواب ،آن ناخوانده، آن خداوندگار فضيلت ها، بر من چيره مي شود.خواب بر ديدگانم مي كوبد و ديدگانم سنگين ميشود،خواب دست بر دهانم مي سايد و دهانم باز مي ماند.براستي آن عزيزترين دزد با پاي پوش نـــرم به سراغم مي آيد و انديشه هايم را از من در مي ربايد آنگاه من چون اين كرسي لال مي ايستم.اما ايستادنم چندان به درازا نمي كشد: چه آن گاه مي آرمم.
زرتشت چون سخنان فرزانه شنيد،در دل بخنديد،زيرا از آن سخنان فروغي بر او دميد وبا دل خود چنين گفت:اين فرزانه با چهل انديشه اش در چشم من ابلهي است اما ايمان دارم كه او راه و روش خفتن را خوب مي داند.نيك بخت انكه، همسايه ي ديوار به ديوار اين فرزانه است،چنين خوابي واگــير است حتي از خلال ديواري ستبر.در كرسي اش نيز افسوني هست و جوانان بيهوده در پيشگاه اين واعظ فضلت ننشسته اند.اين است فرزانگي او:بيدار باش تا خوب بخوابي،و به راستي اگر زندگي را معنايي نمي بود و بر من بود كه به بي معنايي زندگي تن در دهم مرا نيز تن در دادني ترين بي معنايي همين بود.كنون بر من آشكار شد كه آنگاه كه انسان به دنبال واعظان فضيلت مي رفت،از همه بيش به دنبال چه مي رفت،به دنياي خواب خوش مي رفت و فضيلت هاي خواب آوري براي آن.فرزانگي نزد اين فرزانگان ستوده ي كرسي نشين همه،خفتن، بي خواب ديدن بود،براي زندگي معنايي به از اين نمي شناسند.امروزه نيز هستند تني چند از مانندان اين واعظ فضيلت ـ اما هميشه نه چنين راستگو ـ كه روز گارشان سر آمده است و دگـــر چندان بيش نخواهند ايستاد زيرا هم اكنون مي آرمند.خوشا اين خواب الودگان ،زيرا به زودي از هوش خواهند رفت.
چنيـــن گفــــت زرتشــــت.
**
دانلود فایل صوتی پارسی بخش کرسی های فضیلت آموزی #3.62مگابایت
دانلود فایل صوتی انگلیسی بخش کرسی های فضیلت آموزی #5.86 مگابایت
**
# THE ACADEMIC CHAIRS OF VIRTUE#
People commended unto Zarathustra a wise man, as one who could discourse well about sleep and virtue: greatly was he honoured and rewarded for itand all the youths sat before his chair. To him went Zarathustra, and sat among the youths before his chair. And thus spake the wise man Respect and modesty in presence of sleep! That is the first thing! And to go out of the way of all who sleep badly and keep awake at night Modest is even the thief in presence of sleep: he always stealeth softly through the night. Immodest, however, is the night-watchman; immodestly he carrieth his horn No small art is it to sleep: it is necessary for that purpose to keep awake all day Ten times a day must thou overcome thyself: that causeth wholesome weariness, and is poppy to the soul Ten times must thou reconcile again with thyself; for overcoming is bitterness, and badly sleep the unreconciled Ten truths must thou find during the day; otherwise wilt thou seek truth during the night, and thy soul will have been hungry Ten times must thou laugh during the day, and be cheerful; otherwise thy stomach, the father of affliction, will disturb thee in the night Few people know it, but one must have all the virtues in order to sleep well. Shall I bear false witness? Shall I commit adultery Shall I covet my neighbour's maidservant? All that would ill accord with good sleep And even if one have all the virtues, there is still one thing needful: to send the virtues themselves to sleep at the right time That they may not quarrel with one another, the good females! And about thee, thou unhappy one Peace with God and thy neighbour: so desireth good sleep. And peace also with thy neighbour's devil! Otherwise it will haunt thee in the night Honour to the government, and obedience, and also to the crooked government! So desireth good sleep. How can I help it, if power like to walk on crooked legs He who leadeth his sheep to the greenest pasture, shall always be for methe best shepherd: so doth it accord with good sleep Many honours I want not, nor great treasures: they excite the spleen. Butit is bad sleeping without a good name and a little treasure A small company is more welcome to me than a bad one: but they must comeand go at the right time. So doth it accord with good sleepWell, also, do the poor in spirit please me: they promote sleep. Blessed are they, especially if one always give in to them Thus passeth the day unto the virtuous. When night cometh, then take Igood care not to summon sleep. It disliketh to be summoned--sleep, thelord of the virtues But I think of what I have done and thought during the day. Thusruminating, patient as a cow, I ask myself: What were thy ten overcomings?And what were the ten reconciliations, and the ten truths, and the tenlaughters with which my heart enjoyed itselfThus pondering, and cradled by forty thoughts, it overtaketh me all atonce--sleep, the unsummoned, the lord of the virtuesSleep tappeth on mine eye, and it turneth heavy. Sleep toucheth my mouth,and it remaineth open Verily, on soft soles doth it come to me, the dearest of thieves, andstealeth from me my thoughts: stupid do I then stand, like this academic chair But not much longer do I then stand: I already lie When Zarathustra heard the wise man thus speak, he laughed in his heart: for thereby had a light dawned upon him. And thus spake he to his heartA fool seemeth this wise man with his forty thoughts: but I believe heknoweth well how to sleep Happy even is he who liveth near this wise man! Such sleep is contagious--even through a thick wall it is contagiousA magic resideth even in his academic chair. And not in vain did theyouths sit before the preacher of virtue His wisdom is to keep awake in order to sleep well. And verily, if lifehad no sense, and had I to choose nonsense, this would be the desirablestnonsense for me also Now know I well what people sought formerly above all else when they soughtteachers of virtue. Good sleep they sought for themselves, and poppy-headvirtues to promote it To all those belauded sages of the academic chairs, wisdom was sleepwithout dreams: they knew no higher significance of lifeEven at present, to be sure, there are some like this preacher of virtueand not always so honourable: but their time is past. And not much longerdo they stand: there they already lie Blessed are those drowsy ones: for they shall soon nod to sleep
Thus spake Zarathustra
http://www.facebook.com/profile.php?id=100001906810507
-------------------------------------------------------------------------------------------
امیدم ان است که جناب آقای داریوش آشوری
که ده سال از عمر شریف خویش را صرف ترجمه ی تاثیرگذار این کتاب کرده اند
این حقیر را به سبب این عمل ببخشاید
III.#درباره ی اهل آخرت#
روزي زرتشت نيز چون همه ي اهل آخرت دامنِ وهمِ خويش را به فرا سوي انسان رها كرد،انگاه جهان در نظرم كار خدايي رنجور و درد كش آمد.آنگاه جهان در نظرم رويايي آمد و افسانه ي پر داخته ي خدايي،بخار رنگيني در پيش ديدگانم يك ناخشنودي خداوندگار.نيك و بد ،لذت ورنج و من و تو در نظرم بخار نگيني نمود در پيش ديدگان آفريدگار.آفريدگار مي خواست چشم از خويش برگيرد و،پس جهان را افريد.رنجور را چشم بر گرفتن از رنج خويش ، به فراموشي سپردن خويش لذتي است مستانه،جهان روزي در نظرم لذتي مستانه آمد و خود را به فراموشي سپردن.جهان روزي در نظرم چنين امد: اين جهان جاودانه نا كامل،نقشي ست از يك تضاد جاودانه،نقشي نا كامل و لذتي مستانه آفريدگارناكامل آن را.اين چنين من نيز،چون همه يِ اهل آخرت ،يك بار و هــمِ خويش را به فراسوي انسان رها كردم،آيا به راستي به فراسوي انسان؟آه،اي برادران،اين خدايي كه من آفريدم،چون همه ي خدايان،ساخته ي انسان بود و جنون انسان.انسان بود و تنها چيزكي از انسان و من،اين شبح از درون آتش و خاكستر من سوي من آمد و به راستي از فراسوي به سويم نيامد.آنگاه چه افتاد،برادران،من بر خويش بر اين رنجور چيره شدم و خاكسترم را به كوهستان بردم و بهر خويش شعله اي فروزان تر افروختم،هـــان!شبح از من گريخت.اكنون ايمان داشتن به چنين اشباح شفا يافته اي چون مرا مايه ي رنج و عذاب است.اكنون مرا مايه ي رنج و خواري ست،با اهل آخرت چنين مي گويم.رنج و ناتواني بود كه اخرت ها را همه آفريد و آن جنون كوتاه شادكامي را كه مزه ي آن را تنها رنجور ترينان مي چشند.خستگي بود كه خدايان و اخرت ها را همه آفريد،خستگي اي كه مي خواهد با يك جهش با جهش مـــرگ،به نهايت برسد،خستگي اي مسكين و نادان كه ديگر { خواستن }نمي خواهد.باور كنيد ،برادران،اين تن بود كه از تن نوميد گشت،كه انگشتان جانِ فريب خورده ي خويش را بر ديواره هاي نهايي ساييد.باور كنيد ،برادران،اين تن بود كه از زمين نوميد گشت،كه شنيد بطن هستي با وي سخن مي گويد و آنگاه خواست كه با سر، و نه تنها با سر از ميان ديوارهاي نهايي بگذرد و خود را به جهان برساند.ليك آن جهان سخت از انسان نهان است،آن جهان نامردمانه ي از مردمي بري كه يك { هيچ } آسماني ست.باري،بطن هستي با انسان جز به صورت انسان سخن نمي گويد،براستي كه اثبات كليت براي هستي بسيار دشوار است و به سخن در آوردنش دشوار،با اين همه برادران بگوييدم مگر نه اين است كه شگفت ترين چيز ها را به از همه اثبات كرده اند.
آري ،اين من و آشفتگي و تضاد من از هستي خويش از همه راست تر سخن مي گويد،اين آفريدگار خواستار ارزشگذار كه سنجه و خاستگاه ارزش چيز هاست و اين راستگوترين موجود،اين من، از تن سخن مي گويد و باز مرادَش تن است،حتي انگاه كه شعر مي سرايد و خيال مي بافدو با بالهاي شكسته پرمي گشايد.{مـــن}،هر زمان مي اموزد كه راست تر سخن گويد و هر چه بيشتر آموزد براي تن و زمين واژه ها و شرف هاي بيشتري مي بايد.مـــنِ من ،مرا غروري تازه اموخت و من آن را به آدميان مي آموزانم،دگر سر در ريگزار چيز هاي آسماني فرو نبردن،بلكه آزادنه به دوش كشيدن، چون يك ســر زميني كه براي زمين معنا مي آفريند.من ادميان را خواستي نو مي آموزانم و آن خواستنِ همين راهيست كه ادمي آنرا كورانه پيموده است و نيك دانستن آن و كنار نخزيدن از آن،به رغم بيماران و ميرندگان.بيماران و ميرندگان بودند كه زمين را خوار داشتندو ملك ملكوت و قطره هاي خون باز خزنده را ساختند اما اين زهرهاي شيرين و افسردگي زا را نيز از تن و زمين گرفتند.
مي خواستند از بيچارگي شان بگريزند و ستارگان بس دور از دسترس ايشان بودند،پس آهي كشيدند و گفتند:اي كــــاش براي خزيدن به هستي دگر و خوش بختي آسماني راه هاي آسماني مي بود.آنگاه راه هاي پنهان و جرعه هاي خون را بهر خويش بنياد كردند.اين ناسپاسان گمان كردند كه با اين كار از تن خود و از اين زمين جدا شده اند.با اين همه به چه وام دارند رعشه و لذت جدا شدن خويش را؟به تن هاي خود و به اين زمين.زرتشت با بيماران نرم خوست براستي از شيوه آرام گرفتن و ناسپاسي شان خشمگين نيست.بادا كه در شمار شفا يافته گان و چيره شوندگان در آيند و بهر خويش تني والاتر بسازند.و نيز زرتشت خشمگين نيست از شفا يافته اي كه با مهر بر پندار هاي خويش مي نگرد و نيمه شبان ،گرد گور خدايش مي خزد،اما اشك هايش مرا هنوز نشاني از بيماري است و تني بيمار.در ميان افسانه سرايان و شوريد گان خدا هماره مردم بيمـــار بسيار بوده اند. آنان را از مردِ دانا نفرتي است بسيار دژمگين،و نيز از آن جوانترينِ فضيلت ها كه نامش { راستي } است.اينان هماره به واپس مي نگرند به روزگاران تاريك در ان روزگاران براستي،معناي وهــــم و ايمان چيز ديگري بود و شور و شر عقل ميل به همانندي با خدا بود و شك گناه به شمــار مي رفت.من اين خدا مانندان را خوب مي شناسم،آنان مي خواهند ديگران به ايشان ايمان داشته باشند و شك گنـــاه باشد،و نيز خوب مي دانم كه انان به چه چيز بيش از همه ايمان دارند:براستي ،نه به آخرت و قطره هاي خون باز خزنده،كه از همه بيش به تن ايمان دارند و تن شان براي ايشان همان { شي در ذات خود } است.اما تن ايشان چيزيست بيمار گونه و بسي دوست دارند كه از پوست خويش بدر آيند از اين رو به واعظان مرگ گوش فرا مي دهند و خود آخرت را موعظه مي كنند.برادران ،به جاي آن به نداي تني درست،گوش فرا دهيد.اين نداي است پاكتر و راستگو تر.
تن درست،تن كامل و خدنگ،پاكتر و راستگو تر سخن مي گويدو سخنش از معناي زمين است.
چنيــــــن گفــــت زرتشـــــت.
**
دانلود فایل صوتی پارسی درباره ی اهل اخرت 7.15مگابایت
دانلود فایل صوتی انگلیسی درباره ی اهل آخرت 6.43 مگابایت
**
III. BACKWORLDSMEN.
Once on a time, Zarathustra also cast his fancy beyond man, like allbackworldsmen. The work of a suffering and tortured God, did the world then seem to me The dream--and diction--of a God, did the world then seem to me; coloured vapours before the eyes of a divinely dissatisfied one Good and evil, and joy and woe, and I and thou--coloured vapours did they seem to me before creative eyes. The creator wished to look away from himself,--thereupon he created the world Intoxicating joy is it for the sufferer to look away from his suffering and forget himself. Intoxicating joy and self-forgetting, did the world once seem to me This world, the eternally imperfect, an eternal contradiction's image andimperfect image--an intoxicating joy to its imperfect creator:--thus did the world once seem to me Thus, once on a time, did I also cast my fancy beyond man, like all backworldsmen. Beyond man, forsooth Ah, ye brethren, that God whom I created was human work and human madness,like all the Gods A man was he, and only a poor fragment of a man and ego. Out of mine own ashes and glow it came unto me, that phantom. And verily, it came not unto me from the beyond What happened, my brethren? I surpassed myself, the suffering one; Icarried mine own ashes to the mountain; a brighter flame I contrived for myself. And lo! Thereupon the phantom WITHDREW from me To me the convalescent would it now be suffering and torment to believe insuch phantoms: suffering would it now be to me, and humiliation. Thus speak I to backworldsmen Suffering was it, and impotence--that created all backworlds; and the shortmadness of happiness, which only the greatest sufferer experienceth Weariness, which seeketh to get to the ultimate with one leap, with adeath-leap; a poor ignorant weariness, unwilling even to will any longer: that created all Gods and backworlds Believe me, my brethren! It was the body which despaired of the body--it groped with the fingers of the infatuated spirit at the ultimate walls Believe me, my brethren! It was the body which despaired of the earth--itheard the bowels of existence speaking unto it And then it sought to get through the ultimate walls with its head--and notwith its head only--into "the other world But that "other world" is well concealed from man, that dehumanised,inhuman world, which is a celestial naught; and the bowels of existence donot speak unto man, except as man Verily, it is difficult to prove all being, and hard to make it speak. Tell me, ye brethren, is not the strangest of all things best proved Yea, this ego, with its contradiction and perplexity, speaketh most uprightly of its being--this creating, willing, evaluing ego, which is the measure and value of things And this most upright existence, the ego--it speaketh of the body, and still implieth the body, even when it museth and raveth and fluttereth with broken wings Always more uprightly learneth it to speak, the ego; and the more itlearneth, the more doth it find titles and honours for the body and theearth A new pride taught me mine ego, and that teach I unto men: no longer to thrust one's head into the sand of celestial things, but to carry it freely, a terrestrial head, which giveth meaning to the earth A new will teach I unto men: to choose that path which man hath followedblindly, and to approve of it--and no longer to slink aside from it, likethe sick and perishing The sick and perishing--it was they who despised the body and the earth,and invented the heavenly world, and the redeeming blood-drops; but even those sweet and sad poisons they borrowed from the body and the earth From their misery they sought escape, and the stars were too remote for them. Then they sighed: "O that there were heavenly paths by which to steal into another existence and into happiness!" Then they contrived for themselves their by-paths and bloody draughts Beyond the sphere of their body and this earth they now fancied themselvestransported, these ungrateful ones. But to what did they owe theconvulsion and rapture of their transport? To their body and this earth Gentle is Zarathustra to the sickly. Verily, he is not indignant at their modes of consolation and ingratitude. May they become convalescents andovercomers, and create higher bodies for themselves Neither is Zarathustra indignant at a convalescent who looketh tenderly onhis delusions, and at midnight stealeth round the grave of his God; butsickness and a sick frame remain even in his tears Many sickly ones have there always been among those who muse, and languishfor God; violently they hate the discerning ones, and the latest ofvirtues, which is uprightness Backward they always gaze toward dark ages: then, indeed, were delusionand faith something different. Raving of the reason was likeness to God,and doubt was sin Too well do I know those godlike ones: they insist on being believed in,and that doubt is sin. Too well, also, do I know what they themselves mostbelieve in Verily, not in backworlds and redeeming blood-drops: but in the body dothey also believe most; and their own body is for them the thing-in-itself But it is a sickly thing to them, and gladly would they get out of theirskin. Therefore hearken they to the preachers of death, and themselvespreach backworlds Hearken rather, my brethren, to the voice of the healthy body; it is a moreupright and pure voice More uprightly and purely speaketh the healthy body, perfect and square-built; and it speaketh of the meaning of the earth
Thus spake Zarathustra
http://www.facebook.com/profile.php?id=100001906810507
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
